تبليغاتX
قاف قاف
سرمنزل سیمرغ جان

هیچ نماد و کنایه‌یی

در میان نیست

روزنامه‌ها همه تصحیح می‌شوند

سطرها

ردیف جنازه‌ی سوسک‌های له شده در چاپخانه‌هاست

عکس‌ها

نقاشیِ «گویا»

بر پیشخوان روزنامه فروشی

مردم

انگار که به روزنامه‌های سفید

نگاه می‌کنند

و آرزوها و آن‌چه را که در دل‌شان مانده

مرور می‌کنند.

 

" شمس لنگرودی "

 

نوشته شده در تاريخ توسط قاف |
 

هوا

خدا

نفس

نفس

بیشتر

بیشتر

هوای مرا بیشتر داشته باش خدا

نفسم گرفته است...

 

پ.ن :

" عشق به دیگری ضرورت نیست، حادثه است.

عشق به وطن ضرورت است، نه حادثه.

عشق به خدا ترکیبی است از ضرورت و حادثه."

 

" یک عاشقانه آرام " اثر " نادر ابراهیمی "

 

                    

 

پ.ن۲ : بارید...

 

نوشته شده در تاريخ توسط قاف |

۱. بعد از ظهر یک روز گرم پاییزی ( ! ). آدم ها یکجوری شده اند. مثل قبلشان نه...

۲. " الناس نیام  فاذا ماتوا انتبهوا " ربطش به پست مدرن؟... سومین بار است. همان صبحی که یک

عالمه خمیازه داری و بیخود می روی ردیف دوم توی چشم استاد می نشینی... همان صبح خمیازه ای،

بار سوم... راستی که ربطش به پست مدرن ؟؟

۳. صف های سلف دانشگاه طولانی تر از همیشه. آدم ها امسال حسابی کش آمده اند. به جای

همیشه که هر جا را نگاه می کردی، توی بوفه و شلوغی و همهمه و شیرکاکائو، راهروی تالار پژوهش و

آقای قد بلند... آدم ها خیلی تازه اند. یک کمی از " خیلی " بیشتر و آن طرف تر و ... عجیب و مبهم و

مشکوک. که باورت نمی شود این همه جمعیت کشورت ظرف سه ماه زیاد که نه... انگاری که زمین ورم

کرده باشد، حالا اینهمه ریختند توی دانشگاه. ظرف سه ماه... 

 

                        

 

 

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ توسط قاف |
" از دل گریخته ها " شبیه هیچ کدام از کتاب هایی که خوانده ام نیست. همانطوری که " امینه " نبود.     

و حالا من " امینه " را مثل عکس های یادگاری قدیمی قاب گرفته ام و خاطره اش را گاه گاهی گَرد

می گیرم. و یک غوغایی هست توی این کتاب ها که از دل آدم بیرون نمی رود. گیج و منگت می کند.

که باورت نمی شود اینهمه به قول عزیزالسلطان " شاه بازی " را. اینهمه دست بالای دست.

تاریخ اند. روایت می شوند و از دل و جان آدم ها خبرت می کنند. پیچ و تاب می خورند توی هزارتوی

زندگی. آدم هایی که تکرار می شوند. آدم هایی که بعد از سال ها و قرن ها " ما " می شوند.

تنباکو. میرزای شیرازی. ناصرالدین شاه. ملیجک محبوب و دردانه شاه. مظفرالدین شاه...

همین طور بگیر و بیا جلو... گفتم که تاریخ اند. فرقش اینکه، هرچه می خوانی... هرچه بیشتر

 می خوانی، بیشتر به این " ما " شدن تاریخ پی می بری. بیشتر می فهمی که چقدر ما آدم های

تکراری شده ایم! همان قواعد و همان بازی ها! یک روز کیش و مات می شویم!

آدم های موفق نه روانشناس اند، نه جامعه شناس و  هرچه دیگر ازاین قبیل!

تاریخ شناس اند! آدم شناس اند!

تاریخ خواندن حوصله می خواهد و وقت! ولی " امینه " و " از دل گریخته ها " خواندن، ذوق 

می خواهد و شور! آنقدر فصل های کتاب جذاب هستند که ناخواسته تو را به دل تاریخ بکشند و

غرقت کنند.

 پ.ن۱:.هر دو کتاب اثر " مسعود بهنود "

پ.ن۲: فصل " حبیب " و " بدل " را بیش از همه دوست داشتم ( از دل گریخته ها )

پ.ن۳: " ما شرقی ها نمی توانیم سال ها با خیالمان تنها بمانیم. یا ما خیال را می کشیم

یا خیال ما را . " ( از فصل عقرب و گل سرخ )

پ.ن ۴: گفت و گو با مسعود بهنود

 

 

نوشته شده در تاريخ توسط قاف |
 

                    

 

 

پ.ن : ای مستی یاران بیا...

نوشته شده در تاريخ توسط قاف |
 

حماقت خانه آلمایر

 نیمه غایب

 این مردم نازنین

گدا

فرنی و زویی

خاله بازی 

كتاب هایی كه این روزها خوانده ام تا قدری... قدری دورم كنند از این داغ خفه خرداد تا مرداد...

بعضی هایشان را خیلی دوست دارم، جلدشان كرده ام و از خواندنشان حظّ كردم! ( دومی، سومی و

پنجمی)

چیزی كه بعد از گذشت این همه وقت، كه قد یك عمر و كمی بیشتر طول كشید و كش آمد و مرا با

خودش بزرگ كرد و حالا یك عالمه قد كشیده ام و قد یك غول شده ام، توی این روزها دستگیرم شده

این است كه جدایی و دوری و خلاصه، خلاص شدن از این " داغ خفه خرداد تا مرداد "... كار بیخود و

... " نشدنی " است! تلاش مذبوحانه!

قرار نیست هیچ " جدایی و دوری و خلاص شدن "ی اتفاق بیفتد! این روزهایی كه ما را ده سال، یا كمی

بیشتر، پیر كرد و حالا باید چندتا گوش كوچك پیدا كنیم تا برایشان " قصه " بگوییم!

 ما حسابی مادربزرگ و پدربزرگ شده ایم!

كتاب های خوبی هستند،هرچند به قول " م " وقتی از " خوب بودن كتاب " حرف می زنی باید بگویی

دقیقا منظورت چیست وگرنه مثل خیلی ها كه كتاب های چندصد صفحه ای می خوانند و بعد نفس

عمیقی می كشند و می گویند : " كتاب قشنگی بود! " مجبور می شوی از همین واژه پر معنای "

قشنگ " استفاده كنی! معلوم نیست طرح جلد كتاب قشنگ بوده؟ فونت اش؟ اسمش؟ ... كلا قشنگ

بوده!

حالا من راجع به این " خوب " توضیحی نمی دهم تا مزه كتاب ها از بین نرود و اگر بر فرض كسی دلش

خواست فقط از همان جلد كتاب خوشش بیاید، رودربایستی نكند و اگر خواست بگوید :                      

 " كتاب قشنگی بود. "

همه این ها كتاب های قشنگی هستند ولی یكیشان از بقیه قشنگ تر است : نیمه غایب!

محال است بتوانید این كتاب قشنگ را پیدا كنید!! ( از بس زیادی قشنگ بوده بعد از چاپ چهاردهم،

توقیف شده! )

این روزها هم روزهای " قشنگی " است! خیلی قشنگ... می ترسم یك روز " این روزها " را، از بس

قشنگ است... توقیف كنند!

پ.ن: نویسندگان كتاب ها :

جوزف كنراد، حسین سناپور، رضا كیانیان، نجیب محفوظ، جی.دی.سلینجر و بلقیس سلیمانی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در تاريخ توسط قاف |
دارم از دیوار بالا می روم . " مگر مرا دیروز ندیدی ؟ مگر دستمان توی دست هم نبود ؟ " ولش کن ! دارم

از دیوار بالا می روم . " مگر ما دوست ... همسایه ... تو مگر خواهر ... برادرم ... نبودی ؟!" ولم کن ! دارم

از دیوار بالا می روم . شاید فراموشت کنم ! شاید آن طرف دیوار ... تو دیگر نباشی !! مگر همین را   

نمی خواهند ؟ چرا دائم توی مغزم ... قلبم ... چرخ می زنی و می پیچی ؟ مگر دست های تو ...

از دیوار بالا می روم . حالا چشم هایم آن طرف دیوارند. خودم را به آن راه زده ام . حواسم را پرت پرت

کرده ام . از روی دیوار هم پریده ام . انگار می کنم که تو هیچ وقت نبوده ای ... دیگر چه باید بکنم ؟؟ تو

چرا از توی مغز و دلم بیرون نمی روی ؟ نمی روی ؟؟

او همسایه مان ، خانه به خانه مان ... توی خیابان از کنار هم رد شدیم ... دست مان توی دست هم

بود ... او خواهرم ... او برادرم بود !

و حکم " فراموشی " و " نابودی " تو را از من می خواهند ! تویی که با من بودی ! تا همین دیروز !

" این دیوار " را که بین ما کشیده اند ... ویران خواهم کرد و نه " تو " را !

من با توام ! تا همین حالا !

تویی که خواهر ... برادر منی ! و هیچ چیز مرا به آن راه نخواهد زد ! و حواسم را پرت نخواهد کرد !         

و مرا به آن طرف دیوار نخواهد کشاند !

من تا"  صبح "بیدار بیدارم ...

 دیواری نباشد !

پ.ن : " سکوت " بعضی وقت ها دوای خوبی است برای دردهایی که ... وقتی همه " می دانند " !

" می دانند " ! دردهایی که دیگر " زخم " شده اند ! و می بارند ! " سکوت " چیز خوبی است ...

 

 

                                                                                             

 

نوشته شده در تاريخ توسط قاف |
" آرامش همان چیزی است که هیچ جا پیدا نمی شود مگر توی دل ماهیان کوچک تُنگ ! "

چرا اینقدر وعده و وعید می دهی ؟

که آب توی دلم تکان نخورد ؟!

من :

 « که بی تنگ ..

 بی آب می میرم !

ماهی کوچک تُنگ ام ! »

تو :

« تُنگ آب منی ...

آب منی ...

" آرام " منی ! »

تکان بخور توی دلم !

 

                           

نوشته شده در تاريخ توسط قاف |
قدٌ دستمال کاغذیهای روی میز می ارزی !

تمام اشکهایم !

نوشته شده در تاريخ توسط قاف |
از دانه پرسیدند : کجای عالم برای زندگی بهتر است ؟

گفت : زیر خاک !

دانه چه دنیای بزرگی داشت !

دریچه چشم اش تا کجاها را که نمی دید !!

هرچند دانه بود و روبه بالا داشت ...

دانه چه دنیای بزرگی داشت !

 

 

                      

 

نوشته شده در تاريخ توسط قاف |